داستان لباسشوئي بهلول
ازبهلول پرسيدند لباسهايت چرك شده چرا نمي شوئي؟
بهلول جواب داد : بازچرك خواهد شد !
گفتند : مرتبه دوم بشوي .
بهلول گفت : باز هم چرك خواهد شد !
گفتند دوباره بشوي !
بهلول گفت :معلوم مي شود كه من براي لباس شستن دنيا آمدم .
روزي بهلول با خليفه سر يك سفره با همديگر غذا مي خوردند .
ناگهان خليفه در لقمه بهلول موئيديد و گفت : آن مو را ازلقمه خود برگير.
در جواب گفت : سر سفره كسي كه بدست مهمان نگاه مي كند نشستن ندارد و ازمجلس خارج شد .
مريضي از بهلول براي دفع مرضش سركۀ هفت ساله خواست.
بهلول گفت : سركه هفت ساله دارم ولي به كسي نمي دهم .
مريض پرسيد چرا نمي دهي ؟
بهلول در جواب گفت: اگر مي خواستم بدهم هفت سال نمي ماند .
شوخي با بهلول
قاضي شهر خواست با بهلول شوخي كند از او پرسيد مي خواهم مسئله اي از تو بپرسم آيا حاضري جواب بدهي ؟
بهلول گفت : آنچه را مي دانم جواب مي دهم و هر چه را ندانم از شما خواهم پرسيد .
قاضي پرسيد : اگر سگي از بامي به بام ديگر جست و بادي از او رها شد آن باد متعلق به كدام يك از صاحبان بامهاست .
بهلول گفت : به هر بامي كه نزديكتر است متعلق به اوست .
قاضي گفت : اگر فاصله هر دو بام برابر باشد چطور ؟
بهلول گفت : نصف باد به صاحب اولي بام و نصف ديگر به دومي تعلق مي گيرد .
قاقي گفت : چنانچه صاحبان خانه غايب باشند تكليف چيست ؟
بهلول گفت : در اين صورت جزو بيت المال است و به قاضي تعلق مي گيرد .
بهلول و سر تراشي
در حين كار دستش لرزيد و سر آن شخص زخم برداشت .
آن مرد شروع به داد و فرياد كردن كه سر مرا بريدي .
بهلول گفت : خفه شو ! سربريده كه حرف نمي زند .
روزي بهلول به حمام رفت ولي خدمه حمام به او بي اعتنائي كرده و آن طور كه دلخواه بهلول بود او را كيسه نكشيد .
با اين حال وقت خروج از حمام بهلول ده ديناركه همراه داشت همگي را به استاد حمامي داد و
گارگران حمام چون اين بذل و بخشش را ديدند همگي پشيمان شدند كه چرا نسبت به او بي اعتنائي كردند .
بهلول هفته ديگر به حمام رفت اين مرتبه تمام كارگران با كمال احترام او را شستشو كرده و
مواظبت بسيار نمودند ولي با اين همه سعي و كوشش كارگران بهلول فقط يك دينار به آنها داد
كارگران پرسيدند : بخشش بي جهت هفته قبل و رفتار امروزت با ما چيست ؟
بهلول گفت : مزد امروز حمام را هفته قبل كه حمام آمدم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز مي
پردازم . تا شما ادب و رعايت مشتري هاي خود را بنمائيد .
ازبهلول پرسيدند لباسهايت چرك شده چرا نمي شوئي؟
بهلول جواب داد : بازچرك خواهد شد !
گفتند : مرتبه دوم بشوي .
بهلول گفت : باز هم چرك خواهد شد !
گفتند دوباره بشوي !
بهلول گفت :معلوم مي شود كه من براي لباس شستن دنيا آمدم .
بهلول در سر سفره
روزي بهلول با خليفه سر يك سفره با همديگر غذا مي خوردند .
ناگهان خليفه در لقمه بهلول موئيديد و گفت : آن مو را ازلقمه خود برگير.
در جواب گفت : سر سفره كسي كه بدست مهمان نگاه مي كند نشستن ندارد و ازمجلس خارج شد .
بهلول و سركه
مريضي از بهلول براي دفع مرضش سركۀ هفت ساله خواست.
بهلول گفت : سركه هفت ساله دارم ولي به كسي نمي دهم .
مريض پرسيد چرا نمي دهي ؟
بهلول در جواب گفت: اگر مي خواستم بدهم هفت سال نمي ماند .
شوخي با بهلول
قاضي شهر خواست با بهلول شوخي كند از او پرسيد مي خواهم مسئله اي از تو بپرسم آيا حاضري جواب بدهي ؟
بهلول گفت : آنچه را مي دانم جواب مي دهم و هر چه را ندانم از شما خواهم پرسيد .
قاضي پرسيد : اگر سگي از بامي به بام ديگر جست و بادي از او رها شد آن باد متعلق به كدام يك از صاحبان بامهاست .
بهلول گفت : به هر بامي كه نزديكتر است متعلق به اوست .
قاضي گفت : اگر فاصله هر دو بام برابر باشد چطور ؟
بهلول گفت : نصف باد به صاحب اولي بام و نصف ديگر به دومي تعلق مي گيرد .
قاقي گفت : چنانچه صاحبان خانه غايب باشند تكليف چيست ؟
بهلول گفت : در اين صورت جزو بيت المال است و به قاضي تعلق مي گيرد .
بهلول و سر تراشي
روزي بهلول سر شخصي را مشغول به تراشيدن شد.
در حين كار دستش لرزيد و سر آن شخص زخم برداشت .
آن مرد شروع به داد و فرياد كردن كه سر مرا بريدي .
بهلول گفت : خفه شو ! سربريده كه حرف نمي زند .
حمام رفتن بهلول
روزي بهلول به حمام رفت ولي خدمه حمام به او بي اعتنائي كرده و آن طور كه دلخواه بهلول بود او را كيسه نكشيد .
با اين حال وقت خروج از حمام بهلول ده ديناركه همراه داشت همگي را به استاد حمامي داد و
گارگران حمام چون اين بذل و بخشش را ديدند همگي پشيمان شدند كه چرا نسبت به او بي اعتنائي كردند .
بهلول هفته ديگر به حمام رفت اين مرتبه تمام كارگران با كمال احترام او را شستشو كرده و
مواظبت بسيار نمودند ولي با اين همه سعي و كوشش كارگران بهلول فقط يك دينار به آنها داد
كارگران پرسيدند : بخشش بي جهت هفته قبل و رفتار امروزت با ما چيست ؟
بهلول گفت : مزد امروز حمام را هفته قبل كه حمام آمدم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز مي
پردازم . تا شما ادب و رعايت مشتري هاي خود را بنمائيد .
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۴۵ ب.ظ توسط سعید اصغرزاده
|
من سعید اصغرزاده هستم خودم کنکوری ام این وبلاگ رو نوشتم تا خدمتی کنم به هم کنکوریام ممنون میشم اگه نظر بدین و منو توگوگل محبوب کنین